سایت آوای شعر لری

سایت آوای شعر لری صدای شعر و سرود و ترانه لُری برای عزیزان لر

+ ماجرای دو همشهری لر در زمان جنگ

در زمان جنگ خرم آباد به شدت زیر بمباران هواپیما ها و موشک باران

دشمن بعثی قرار گرفته بود. این بمباران و موشک باران به حدی بود که

شهر بطور کامل تخلیه شده ومردم به روستاها و کوهستان ها پناه برده بودند

و تنها صدائی که در شهر شنیده می شد صدای موشک و هواپیما و راکت و تیر

بارهای ضد هوائی  بود که کارآیی آنچنانی هم نداشتند ...

 در اینچنین وضعیتی دو نفر که همسایه بودند زن و بچه‌ها را به بیرون

از شهر فرستاده و خود شبی در شهر مانده بودند. زمانی که وضعیت

آرام شده و مردم به شهر برگشته بودند روزی در محلی به این دو بر‌

خوردم یکی از آنان که فرد شوخ طبعی بود گفت فلانی اجازه بده

داستان فرار خودم و آقای فلانی را ( که در این موقع نیز همراه او بود)

برایت تعریف کنم.

 گفتم بفرما همین که می خواست شروع به گفتن کند فرد دیگر گفت

دروغ می گوید باور نکن. گفتم بگذار ببینم چه می گوید.

داستان را به این صورت شروع کرد (آن موقع که شهر در اثر بمباران

و موشک باران کاملا تخلیه شده بود من و این آقا که فکر می کردیم ماندن مان

در شهر برای حفظ خانه‌ها و مقداری اسباب اثاثیه لازم است و در واقع

برای خود عزیز کردن پیش زن و بچه‌ها و شجاع نشان دادن مان در شهر

مانده بودیم شب را با ترس و لرز بسیار به صبح رساندیم.

صبح زود بلند شده و از ترس از شهر بیرون رفته و در قبرستان

خضر خود را مخفی کردیم. چند لحظه نگذشته بود که از ترس فکری

به ذهن من رسید و رو به ایشان کرده و گفتم اگر چیزی بگویم ناراحت

نمی شوی؟ گفت نه بگو گفتم ما دو نفر بد شانس هستیم. الان که هواپیماها

بیایند این پیراهن من که قرمز است جلب توجه می کند و می زنند هر

دو مان را می کشند.

دوستم گفت راست می گویی بلند شو برویم. راه افتادیم از رودخانه رد شده

و کوه را بالا رفته و در کمر کش کوه در سایه مشرف به شهر نشستیم .

به فاصله چند لحظه فکری به سرم زد به دوستم گفتم چیزی بگم.

گفت بگو. گفتم من و تو که دو نفر بد شانسیم حالا هواپیماها می آیند

وچون شهر درون درّه قرا دارد ناچارند ویراژ بدهند و بیایند پائین

و فوری بروند بالا که در این حالت که راکت‌ها را رها می کنند از

بدشانسی ما به هدف نمی خورند و می آیند و می زنند هر دوی ما را می کشند!

زود بلند شد و گفت راست می گویی پاشو بریم...

به هر حال از کوه بالا رفته و در فلات بالای شهر کمرهای کوچکی بود

خود را به پای آنها کشیده و در حالی که از شدت خستگی و تشنگی و

گرسنگی نای راه رفتن نداشتیم در سایه دراز کشیدیم. دراین لحظه به ناگاه

چیزی به ذهنم رسید و به رفیقم گفتم چیزی بگویم. گفت بگو. گفتم تو که

می دانی چقدر بد شانس هستیم. الآن هواپیماها که ‌بیایند شهر را بزنند. گلوله

ضد‌هوایی ها که به آنها شلیک می کنند. می روند بالا و عمل نمی کنند و می آیند

روی سرمان و هردو مان را می کشند. گفت واللاه راست می گویی. بلند شدیم

و راه افتادیم.

خلاصه با تمام خستگی و گرسنگی و تشنگی و ترس تا شب در هیچ جایی

نتوانستیم آرام بگیریم...) حالا تو که شاعر و نویسنده ای خودت حال ما

را ترسیم کن. دیگری می گفت دروغ می گوید غلو می کند...

این غزلواره تابلوی نقاشی ازاین ماجراست و به درخواست

آن دوست سروده شده است:

        چی پازه

چی پازه  تیرئ زمه کارم فراره

خی ریزم  هر جا رُوِم تؤرم دیاره

 

قل د زئرم نئسه د‍‍ِه شکتی و تَرس

مار ملیک مسخره زُو وم دراره

 

قُم قُمئ ار وِم درا یازه دره جیئم

تا تلئ تکوو حوره گُوم کمو داره

 

وا خشه بلگئ دلم ریزیه ده سینه

آسمو غئر از بلا سی مه نواره

 

زنه یی بی و غنیوم دِه سر ائ کو

کس امیدئ دِ دل تَنگم نکاره

 

ار دنگیئ بَپــوقیه سه پَل اولّا تر

برجکش منی و ری تولِم سواره

 

رُوم دِ کلمایا تُلنجئ نزنم چین

هر طرئ هئسم مِنِم شقم دیاره

 

پا رُوئی نئ تا دِئ دونیا بَگُرِیزم

پشت سر تشه  ورِم شیشِ مغاره